سلام
از دوستاني كه ميان وبلاگو نظر ميدن تشكر مي كنم.
اين مدتم كه كم ميومدم اتفاقاي قشنگي برام افتاد..... 
اين روزا كم ميام نت و كم آپ مي كنم
خوب اون نياد من واسه كي بيام.
درس داريـــم.كنكور دارم
و....
راستي امروزم تولدم بود 

خدا جون مرسي كه تونستم يه بار ديگه هم روز تولدم زنده باشم
خوب ديگه لوس بازي بسه...بريم سراغ پستمون....
وقتي بزرگ مي شوي، ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند، دست تكان بدهي،
خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته،
فكر مي كني آبرويت مي رود اگر يك روز، مردم -- همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند -- دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند،
وقتي بزرگ مي شوي، ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد، حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه ی خورشيد را از نزديك ببيني،
ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي،
وقتي بزرگ مي شوي، قدت كوتاه مي شود. آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نمي رسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها، ستاره ها چه بازي مي كنند،
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي، پيدايش نمي كني،
وقتي بزرگ مي شوي، دور قلبت سيم خاردار مي كشي و در مراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه ی تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يك روز، يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي، آن روز ديگر خيلي دير شده است......
فرداي آن روز، تو را به خاك مي دهند و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود.....
................................
پ.ن: نظر خصوصي نذاريد من با كسي حرف خصوصي ندارم كه
.هرچيه عمومي بذارين همه ببينن.
پ.ن:باي باي تا نمي دونم كي..
