تبليغاتX
نسيــــــم عشـــــــــق


قاصــــــــدك

قاصدك ذره ای از عشق وجودت به كه تقرير كنم ؟

قاصدك نوبت عشق است.

قاصدك خسته از اين شهر

قاصدك باز پيامی

قاصدك خوش خبری يا كه فغانی ؟

قاصدك باز فراموش نكردی .... كه در اين شعبده بازار زمانی ؟

تو همان اب زلالی .... كه سرو پای وجودت همه پر بود

زشور وشرر عشق .... همه ماوای تو اين بود زمانی

كه اندك شرر از شمع وجودت

همه اميخته با رنگ

همه اويخته با ساز بماند

تو بخوانی ، زمصيبت زدگانی

كه در اين وادی خوش خط و نگار همه از عشق بدورند

همه از حيث محبت به دگر كاهل و كورند

قاصدك ، وای براين دل

قاصدك وای بر اين اشك نهانی كه تو داری

قاصدك خواست كه امروز .... پيامی ز صداقت بدهد بر همه احوال
قاصدك مست و خرام می پلكد در همه اذهان

قاصدک با دم هر دوست به طرب

چرخ زند در همه ادوار

قاصدك حامل عشق است

قاصدك زنده به اين دم كه تو داری

قاصدك مست به ديدار وجودت

به تمنای وصالت

به شرار دل بی مهرو قرارت

به پيامی كه از او ... هر شب و هر روز برآيد

قاصدك مست .... قاصدك شاد / قاصدك با دل عريان شده از عشق

قاصدك حامل خوب وبد اسرار

قاصدك هيچ نخواهد

قاصدك هيچ نداند

قاصدک عاشق اين است كه حامل باشد

قاصد خوش خبر دشمن و دوست

قاصد یک خبری از دل پير

كاش ميشد كه جهان را با هم.... به نگاهی طی كرد

به پيامی جان داد

تا همه با يك جان .... به هم اويز شويم

در پس پرده شور

شور و حالی غمگين

از قرار امروز از نياز فردا

قاصدك باز پيامی آورد
از محبت از
عشق

نوشته شده در 88/02/19ساعت توسط پریســــا |