تبليغاتX
نسيــــــم عشـــــــــق


بگـــو که دستهایم را رها نمی کنی!

میدانی که این سه تا ستاره ی نقره ای سهم من از تمام آرزوهای دنیاست؟ میدانی که این سه تا ستاره کوچک سهم من از تمام خواستنی ها و نخواستنی هاست؟

آن شب سپرده بودم خوب نگاه کنند. مشتم را باز کردم و آنها را روی کاشی های داغ گذاشتم! خواستم خوب نگاه کنند، خوب تنفس کنند تا بعدها اگر از آن شب پرسیدم نگویند ما نبودیم! یادت هست تو هم بودی!

بگذریم از داستان دلگیر ستاره های دور مانده از آسمان من!

هرچند بی دلیل نبود نوشتن این چند سطر! باز انگار قرار است آشفته بنویسم! فکر کن که دامن خیس دخترکی به آتش عشق گرفته باشد! کسی کمکش کند! مگر میشود خاطره ی پرواز را از خاطر پرنده پاک کرد؟

داشتم میگفتم: توهم آن شب بودی، تو بودی تا وقتی که خواستی بروی و چقدر رفتن طعم علف های هرز را دارد. یک چیزی که نبودنش بهتر از بودنش است! و چقدر دلم میخواهد که نروی!

اینها را گفتم که بدانی اگر خواستی بروی شاید من هم با تو آمدم، منظورم فراموش کردن است، فراموش کردن! گریختن است از تمام خاطره های نم خورده!

حق با توست رفتن برای فراموش کردن خوب است به شرط آنکه یکی مثل من دستت را نگرفته باشد برای ماندن! بگو که می مانی! بگو که دستهایم را رها نمیکنی!


نوشته شده در 88/04/12ساعت توسط پریســــا |