تبليغاتX
نسيــــــم عشـــــــــق


قلب مــن يا خونه ي تو ؟

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟


تقديم به اوني كه خودش مي دوووونه

نوشته شده در 88/02/20ساعت توسط پریســــا |


قاصــــــــدك

قاصدك ذره ای از عشق وجودت به كه تقرير كنم ؟

قاصدك نوبت عشق است.

قاصدك خسته از اين شهر

قاصدك باز پيامی

قاصدك خوش خبری يا كه فغانی ؟

قاصدك باز فراموش نكردی .... كه در اين شعبده بازار زمانی ؟

تو همان اب زلالی .... كه سرو پای وجودت همه پر بود

زشور وشرر عشق .... همه ماوای تو اين بود زمانی

كه اندك شرر از شمع وجودت

همه اميخته با رنگ

همه اويخته با ساز بماند

تو بخوانی ، زمصيبت زدگانی

كه در اين وادی خوش خط و نگار همه از عشق بدورند

همه از حيث محبت به دگر كاهل و كورند

قاصدك ، وای براين دل

قاصدك وای بر اين اشك نهانی كه تو داری

قاصدك خواست كه امروز .... پيامی ز صداقت بدهد بر همه احوال
قاصدك مست و خرام می پلكد در همه اذهان

قاصدک با دم هر دوست به طرب

چرخ زند در همه ادوار

قاصدك حامل عشق است

قاصدك زنده به اين دم كه تو داری

قاصدك مست به ديدار وجودت

به تمنای وصالت

به شرار دل بی مهرو قرارت

به پيامی كه از او ... هر شب و هر روز برآيد

قاصدك مست .... قاصدك شاد / قاصدك با دل عريان شده از عشق

قاصدك حامل خوب وبد اسرار

قاصدك هيچ نخواهد

قاصدك هيچ نداند

قاصدک عاشق اين است كه حامل باشد

قاصد خوش خبر دشمن و دوست

قاصد یک خبری از دل پير

كاش ميشد كه جهان را با هم.... به نگاهی طی كرد

به پيامی جان داد

تا همه با يك جان .... به هم اويز شويم

در پس پرده شور

شور و حالی غمگين

از قرار امروز از نياز فردا

قاصدك باز پيامی آورد
از محبت از
عشق

نوشته شده در 88/02/19ساعت توسط پریســــا |


ايـــن روزهـــــــــــا

این روزها برای متفاوت بودن ُ تنم را عریان نمیکنم ُ
عریانی ذهنم را انکار نمیکنم ..
این روزها برای متفاوت بودن سخن از مرگ نمی گویم ...
 مرده متحرک نمی شوم
 ُ ناله نمیکنم ُ
غرق در زیستن ُ
ژنده پوش شهوت نمی شوم ...
 این روزها برای متفاوت بودن خدا را انکار نمیکنم ...
خویشتن ام را دفن نمیکنم ...
 این روزها فقط درد می کشم ... درد... باور نمیکنی تفاوتم را ! ؟
 خودم هم باور نمیکنم

.
پ.ن : متن مال من نیست اما خوب تا حدودي حرف منم هست...

نوشته شده در 88/02/19ساعت توسط پریســــا |


دکـــتر شریــعتی

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم!؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!!!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...


نوشته شده در 88/02/18ساعت توسط پریســــا |