از معبر موشها که بگذری
کمی آن طرف ترها
مردی رو به قبله دراز کشیده است
و آخرین نفس هایش را در امتداد خطوط خیابان رج میزند
حالا باز هم بگو که بمانم
آقا،بمانم برای که؟
بمانم برای چه؟
بمانم برای این همه فقر
که دستان قناعتشان
نان خشکی را در آبهای لجن فرو میبرندتا نمیرند؟
یا بمانم برای این همه فقیر
که گوشاگوش خیابان سر می برند؟
حالا باز هم بگو که بمانم،آقا
بمانم برای که؟
بمانم برای چه؟
بمانم برای این همه ثروت
که در کاخ های چند هزار ساله می پوسند
یا بمانم برای این همه خانه کاهگلی که از خشم فرو میریزند؟
حالا باز هم بگو که بمانم.
بمانم برای که آقا؟
بمانم برای چه؟
بمانم برای این همه مردم
که از کنار یکدیگر می گذرند،
سرهاشان را بالا می گیرند،
تا بوی تعفن یکدیگر خفه شان نکند؟
یا بمانم برای این همه حقیقتی که می بینم؟
آقا
حالا باز هم بگو که بمانم
بمانم برای که؟
بمانم برای چه؟
تنها می مانم برای خودم
که کمی آنطرف تر از معبر موش ها
رو به قبله دراز کشیده ام
و آخرین نفس هایم را در امتداد خطوط خیابان رج میزنم...
نظــــر بدین بعد از چند قرن و اندی اومدم اینورااااا.