تبليغاتX
نسيــــــم عشـــــــــق


سلام بعد از یه مدت طولانی

به دوستای گلم سلام عرض میکنم
امیدوارم منو بخشیده باشید به خاطر این غیبت نه چندان طولانی



امشب شب شهادت بانوی دو عالم حضرت زهراست به همه ی دوستان تسلیت عرض می کنم . امیدوارم اون دنیا یه کوچمولو هوامونو داشته باشه
راستی امتاحانامون همچنان ادامه داره ..خسته شدم همش درس درس درس   


خوب دیگه بریم سراغ آپمون . این متن خیلی قشنگه حتما بخونیدش

دیروز شیطان را دیدم .در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ؛هیاهو می کردند و بیشتر می خواستند.

 

توی بساطش همه چیز بود؛ غرور،حرص ،دروغ و خیانت،جاه طلبی و قدرت .هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها پاره ای از روحشان را. بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی ها آزادگی شان را.

 

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.حالم را بهم می زد،دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند، موزیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم ،فقط گوشه ای بساطم را پهن کردم وآرام نجوا می کنم ، نه قیل وقال می کنم و نه کسی مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند.

 

جوابش را ندادم.آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق می کنی.تو زیرکی و مومن.زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.به جای هر چیزی فریب می خورند.

 

از شیطان بدم می آمد، حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزندو او هی گفت و گفت وگفت.ساعت ها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای چیز های دیگر بود.دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.با خودم گفتم : بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یکبار هم او فریب بخورد.

 

به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم.

 

دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود.فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم. تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم.می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

 

به میدان رسیدم .شیطان اما نبود.

 

آن وقت نشستم و های های گریه کردم ، از ته دل.

 

اشک های که تمام شد،بلند شدم، بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم.که صدایی شنیدم... صدای قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود. 

*******************************

تا آپ بعدی همتونو به خدای مهربون می سپارم 
بای بای..


نظر فراموش نشه لطفا 


           
 

نوشته شده در 87/03/17ساعت توسط پریســــا |