تبليغاتX
نسيــــــم عشـــــــــق


سلام دوستای گلم

سلام به دوستای گلم که تو این مدت تنهام نذاشتن یه چند وقتی آپ نکرده بودم اما زودی برگشتم

خوب بریم سراغ آپمون

این شعرو حتتتتتما بخونید معنی داره ....

نظرم که می دونم یادتون نمییییییییییره

****************************

سهم ما اين است....

يک حريمي که به اندازه ي يک تنهائيست...و دلي که به اندازه ي خود عشق است...

و بهانه هاي ساده ي خوشبختي.... که هر روز طبق عادت هجي مي شوند...

به نهالي که ديگران در باغچه ي دل ما مي کارند....

و آواز قناري به اندازه ي يک پنجره کوچک...

سهم ما اين است...

سهم ما آسمانيست که آويختن پرده حجابي آن را از من و تو مي گيرد...

و عبور از پله هاي متروک نجابت...

گردش يک روزه از غبار نگاه هاي آلوده ي شب...

آزادي محبوس مي شود...

در حافظه ي يک گيگا بايتي يک سرباز...

به بهانه ي غيرت و ناموس وطن...حجم اندام تورا هضم مي کند...

کليشه ي حسرت...!!!

آزاد...آزاد...آزاد...

دل آزاد...مخ آزاد...جيب آزاد...!!!

گيسو طلا مي کنند...پريشان در هوا...

سرخي لب تجديد مي شود...براي يک نگاه...

ناخن با گلبرگ کوکب عشقبازي مي کند...

فرياد هاي جهنمي يک زن...جيغ هاي بي پروا...سر چهار راه...تو را از دلت مي گيرد...

براي ارشاد آمده است...

راستي ته اين چهار راه خياباني است و پسراني که روزي به ما عاشق بوده اند...

با همان موهاي درهم...زنجير هاي برند دار...و پاهاي بلند...و تبسم هاي يک روزه...

و بيکاري پنهان و خشم علافي....و نگاهي ديگر که چشمان عاشقش را از نگاه ما دزديدتد...

سهم ما اين است...

حادثه اي است که قلب را از کودکي مي دزدد...

و اينگونه طرد مي شويم...

سفر حجمي در خط زمان و روز مرگي...

افق عمودي است و حرکت به درازا....و ناي رفتني که نيست...

اين مرداب ساختگي جز مامن گاه تخم ريزي حشرات فساد هيچ چيز ديگري نخواهد داشت...

افکار سردخانه را جنازه هاي باد کرده ي انديشه رقم خواهد زد......

نامردي در سياهي اوج مي گيرد...

مال دگران خودي مي شود...

نفرت تحميل مي شود...

پير بي حيا مي شود...

و بابا....بابا....

و بابا شرمنده ي نگاه جستجو گر تو...!!!

وقتي سوسک سخن مي گويد و سياست به باد مي دهد...

همکاري حروف سربي بيهوده است...همکاري حروف سربي انديشه ي حقير دست نخورده را نجات نخواهد داد...و شکم گرسنه را نيز...

نگاه ملتمس آب به جاري شدن...

دانه به جوانه زدن...

هجوم و تحميل مردانگي بر جدار مادگي پاک ذهن...و انعقاد نطفه اجبار...

در سرزمين کوته فکران ... مدار هميشه صفر درجه است..

من از عناصر چهار گانه اطاعت مي کنم...و کار تدوين نظام قلبم کار حکومت محلي کوران نيست...

مرا گلهاي بهاري ارديبهشت به زيستن متحمل کرده اند...

تبار خونين لاله هاي واژگون...

به نشان نجابت يا سکوت...چاره اي نيست...

اجاق جيب هايمان کور است...که دل ها زخمي شدند...

اينگونه است که تر مي شويم...

چشماي فرياد و پيشاني غرق حيا...

ما را چگونه مي پنداري اي مرد؟؟؟

اين سرزمين مامن افسانه هاي عاشقانه است...

تا کنون عاشق شده اي؟؟؟ با توام اي سياست....

بهانه اوج مي گيرد...دلار کرشمه مي کند...خليج نجيب فارس زير سوال مي رود...

و بازيچه ي دست کودکان اهل گيم مي شود...

و حتي تصاوير پيج من و تو مي شود...

بازي با افکار پوچ دست نخورده ...راي به وطن يا ادامه ي بازي؟؟؟

حماقت هميشگي...خوب نگاه کن...شايد توي ماهيتابه ي غذايت ...نفت دارد جلز و ولز مي کند...

تو باور کردي يا من؟؟؟

راستي فارس مرد تر است يا عرب؟؟؟

آن کلاغي که پريد....از فراز سر ما...و فرو رفت در انديشه ي اهريمن دوست...

صدايش همچو زخمه ي درد... پهنه دنيا را پيمود...و خبر ما را برد....

که امشب...اين جا ضيافتي برپاست و شوم شب ته چين نفت است...

همه مي دانند...

همه مي فهمند...

همه مي ترسند...

يادت مي آيد که من و تو از روزن نگاه مهربان مادربزگ روشني باغ اميدواري را ديديم؟؟؟

و خدايي که آنجا بود...لاي آن گلهاي سپيد...و به ما مي خنديد...

آب و آئينه بهانه است...روشني ، لطف خداست....!!!

و فقط اوست....که مي داند و مي فهمد و مي خواهد...‍‍‍

عزيزکم در پي عمق اين افکار حقير..هيچ مرواريدي صيد نخواهد شد...

و بدين سان است که يکي زنده مي ميرد و يکي تا آخر دنيا مي ماند...‍‍‍!!!

نوازش زلف سلامتي ات را از خدا مي خواهم


*۰.*۰.*۰.*۰.*

بابای دوستای خوفم میام بازم نظررررررررررررر یادت نره

 

نوشته شده در 87/01/30ساعت توسط پریســــا |