دلت شاد و لبت خندان بماند
برایت عمر جاویدان بماند
خدا را می دهم سوگند بر عشق
هر آن خواهی برایت آن بماند
به پایت ثروتی افزون بریزد
که چشم دشمنت حیران بماند
تنت سالم سرایت سبز باشد
برایت زندگی آسان بماند
تمام فصل سالت عید باشد
چراغ خانه ات تابان بماند
سرسبز ترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هـــزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هــزار بار تقدیم تو باد
ستاره بختتان بالا
سپیده صبحتان تابناک
سایه عمرتاتن بلند
ساز زندگیتان کوک
سرزمین دلتان سبز
سال جدید مـــبارک
****بهار***
بهار فصل رستن است. باید هم به این جمله بخندی اما لحظه ای بعد باور می کنی باید خودت را به خاک بسپری تنها برای رستن.
بهار اسطوره است. اسطوره ها که همیشه به درستی اسطوره نشده اند. وقتی معیار های زیبایی شناسی عوض شد بهار هم می شود اسطوره !
حاجی فیروز سالی یک روز است. خیلی چیزهای دیگر حتی یک لحظه اند. تولد یک لحظه است٬ مرگ یک لحظه است... حیف که نمی شود لحظه ها را کـــــش داد. اگر می شد دیگر حسرتی نمی ماند برای خوردن. مطمئن باش اگر می ماند در حسرت حسرت خوردن می ماندی. همیشه باید حسرتی باشد که بگی حیف ! (مگه نه؟)
هیچ کس دلش برای روزهای آخر سال نمی سوزد. من روزهای کهنه آخر سال را از روزهای نو اول سال بیشتر دوست دارم!
می ایستم روبروی همه نوروز ها و فریاد می زنم که بهار تنها عاریت هستی است از زمستان.
باید" ادامه" ها را از نو ساخت و باید "پایان" ها را رقم زد. آخر عاشقانه ها بارهای بار از شروعـشان عاشق ترند که تویی که می مانی و می مانمت بی آنکه "بود" ی و "نبود" ی در قصه مانده باشد. برای آمدن ها باید رفت . بهار آمده که باشد. از آمدن بهار بگو ٬ من هم از رفتن زمستان خواهم گفت!
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذ ها
پنجه ها يم جرقه مي كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتش ها
آري،آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب بجاي مي ماند
عطر سكرآور گل ياس است
آه،بگذار كه گم شوم در تو
كس نيابد دگر نشانه ي من
روح سوزان و آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان روياها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم ،تو،پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو،بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو،مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
بس كه لبريزم از تو، مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از فروغ فرخزاد
شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد ...