اين دفتر ناچيز ديوان من است
مجموع خيالات پريشان من است
از شما خواهش دارم خرابش نکنيد
چون يادگاري از من و دوران من است
دوستي
من گمان مي كردم دوستي همچون سروي سر
سبز
چهار فصلش همه آراستگي است
من چه مي دانستم
هيبت باد زمستاني هست
من چه مي دانستم
سبزه مي پژمرد از بي آبي
سبزه يخ مي زند از سردي دي
من چه مي دانستم
دل هركس دل نيست
قلبها صيقلي از آهن و سنگ
قلبها بي خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشي شدن دوستي است
و عبث بودن سرور آوار مهر.....
حميد مصدق
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سالهاست در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت
حميد مصدق
تو كيستي كه من اين گونه بي تابم
شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم
تو چيستي كه من از هر موج تبسم
تو
به سان قايق سرگشته روي گردابم