تبليغاتX
نسيــــــم عشـــــــــق


همه چيز

سلام
حال دوستاي گلم چه طوره ؟؟؟؟؟؟؟
مي دونم كه خوبه..............



تنها انسان گریان نیست
من دیده ام پرندگان را
من برگ و باد و باران را
گریان دیده ام
تنها انسان گریان نیست
تنها انسان نیست که می سراید
من سرودها از سنگ
نغمه ها از گیاهان شنیده ام
من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ
تنها انسان سرود خوان نیست
تنها انسان نیست که دوست می دارد
دریا و بادبان
خورشید و کشتزاران یکسر
عاشقانند
تنها انسان تنهایی بزرگست
انسان مرگ رای
اندیشه های مرگش ویرانگر


حمید مصدق:
ای مهربانتر از من
با من
در دستهای تو
ایا کدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
کز من دریغ کردی
تنها تویی
مثل پرنده های بهاری در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسیم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهربانی تو با من
در کوچه باغهای محبت
مثل شکوفه های سپید سیب
ایثار سادگی است
افسوس ایا چه کس تو را
از مهربان شدن با من
مایوس می کند؟



سهراب سپهری:
رنگی کنار شب
بی حرف مرده است
مرغی سیاه آمده از راه های دور
می خواند از بلندی بام شب شکست
سرمست فتح آمده از راه
این مرغ غم پرست
در این شکست رنگ
از هم گسسته رشته ی هر آهنگ
تنها صدای مرغک بی بک
گوش سکوت ساده می آراید
با گوشوار پژوک
مرغ سیاه آمده از راههای دور
بنشسته روی بام بلند شب شکست
چون سنگ ‚ بی تکان
لغزانده چشم را
بر شکل های در هم پندارش
خوابی شگفت می دهد آزارش
گلهای رنگ سرزده از خک های شب
در جاده ای عطر
پای نسیم مانده ز رفتار
هر دم پی فریبی این مرغ غم پرست
نقشی کشد به یاری منقار
بندی گسسته است
خوابی شکسته است
رویای سرزمین
افسانه شکفتن گلهای رنگ را
از یاد برده است
بی حرف باید از خم این ره عبور کرد
رنگی کنار این شب بی مرز مرده است


نوشته شده در 86/10/28ساعت توسط پریســــا |


عاشقونه ها

اين دفتر ناچيز ديوان من است

مجموع خيالات پريشان من است

از شما خواهش دارم خرابش نکنيد

چون يادگاري از من و دوران من است


دوستي

من گمان مي كردم دوستي همچون سروي سر سبز

چهار فصلش همه آراستگي است

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

 سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هركس دل نيست

قلبها صيقلي از آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن سرور آوار مهر.....

حميد مصدق


تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم

 

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندانزده از دست تو افتاد به خاك

 

وتو رفتي و هنوز

سالهاست در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت

حميد مصدق




تو كيستي كه من اين گونه بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از هر موج تبسم تو

به سان قايق سرگشته روي گردابم



نوشته شده در 86/10/26ساعت توسط پریســــا |