تبليغاتX
نسيــــــم عشـــــــــق
تبسم نقش نیرنگ است.من از شب شاکیم ای یار.طلوعم را تماشا کن.منو دست غزل بسپار

میدانی که این سه تا ستاره ی نقره ای سهم من از تمام آرزوهای دنیاست؟ میدانی که این سه تا ستاره کوچک سهم من از تمام خواستنی ها و نخواستنی هاست؟

آن شب سپرده بودم خوب نگاه کنند. مشتم را باز کردم و آنها را روی کاشی های داغ گذاشتم! خواستم خوب نگاه کنند، خوب تنفس کنند تا بعدها اگر از آن شب پرسیدم نگویند ما نبودیم! یادت هست تو هم بودی!

بگذریم از داستان دلگیر ستاره های دور مانده از آسمان من!

هرچند بی دلیل نبود نوشتن این چند سطر! باز انگار قرار است آشفته بنویسم! فکر کن که دامن خیس دخترکی به آتش عشق گرفته باشد! کسی کمکش کند! مگر میشود خاطره ی پرواز را از خاطر پرنده پاک کرد؟

داشتم میگفتم: توهم آن شب بودی، تو بودی تا وقتی که خواستی بروی و چقدر رفتن طعم علف های هرز را دارد. یک چیزی که نبودنش بهتر از بودنش است! و چقدر دلم میخواهد که نروی!

اینها را گفتم که بدانی اگر خواستی بروی شاید من هم با تو آمدم، منظورم فراموش کردن است، فراموش کردن! گریختن است از تمام خاطره های نم خورده!

حق با توست رفتن برای فراموش کردن خوب است به شرط آنکه یکی مثل من دستت را نگرفته باشد برای ماندن! بگو که می مانی! بگو که دستهایم را رها نمیکنی!





لينك ثابت نوشته شده در دوازدهم تیر 1388ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط :: پریســــا ::

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب.

نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند!

...به دستان پدرت،به جاروکردن مادرت،به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به دختری که به تولبخند می زند،به مجری نیمه شب رادیو،به مردی که روی چهارپایه

می رود تا شماره ی کنتوربرقتان رابنویسد،به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و

درکوچه ها جارمی زند،به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،به پارگی

ریزجوراب کسی در مجلسی،به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،به پسری که ته صف

نانوایی ایستاده،به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،به مسافری که سوارتاکسی

می شود و بلند سلام می گوید،به فروشنده ای که به جای پول خردبه تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،به هول شدن

همکلاسی ات پای تخته،به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمایشی،..........

....نخند،نخند که دنیا ارزشش رانداردکه تو به خردترین چیزهای نابجای آدمهایی بخندی

که هرگزنمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند،آدمهایی که هرکدام برای خود و

خانواده ای همه چیز و همه کسند،آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،بارمی برند،

بی خوابی می کشند،کهنه می پوشند،جارمی زنند،سرماوگرما می کشند،وگاهی خجالت

هم می کشند،.....خیلی ساده ...

نخند....دوست من! هرگزبه آدمها نخند،خدابه این جسارت تو نمی خندد.اخم می کند،

به پوزخند آدمی به آدمی!.........




لينك ثابت نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

ياد بچگيا به خير ، وقتي شعر مي خوندم : شبا که ما مي خوابيم آقا پليسه بيداره اون موقع پليس براي من يک قهرمان بود و امروز ، قهرمان بچگي هاي من تبديل به موجود ترسناکي شده که هميشه حس مي کنم يه جايي همين نزديکي در کمينه تا منو با ماشين سبزش ببره ... براي من ديگه ماشين سبز يا آبي اون نشونه امنيت نيست ، نشونه ترسه، نشونه فراره ، نشونه لرزيدن تن تمام هم جنساي منه وقتي از کنارش رد مي شن، نشونه مادريه که خودشو جلوي اونا سپر کرده تا اجازه نده دخترشو با خودشون ببرن آقاي رادان ، من با وجود تمام اينا دوست دارم ازتون تشکر کنم . تشکر کنم به خاطر اينکه معني مجرم واقعي و مصداق عيني جنايت در جامعه رو به من نشون داديد ....

تا حالا فکر ميکردم جرم يعني آدم کشي ، يعني رشوه خواري ، يعني فساد اقتصادي ، يعني واردات مواد مخدر ، يعني قاچاق آثار تخت جمشيد که رفت و تخته سنگهايي که موند. و دغدغه ذهني من که چرا کسي نيست تا جلوي اين همه جرم و جنايت رو بگيره .

اما امروز به لطف شما ميدونم هيچ کدوم از اينها جرم نيست . جرم يعني 3 سانتيمتر بالا بودن آستين مانتوي من ، جرم يعني رنگ روشن لباس من ، يعني کوتاه بودن شلوار من ، يعني يک تار موي بيرون اومده من و مجرم يعني خودِ خود من ! از شما ممنونم به خاطر اينکه تمام رشوه بگيرها و قاتلان فراري امثال من رو از روي رنگ روسري و لباسشون تشخيص ميديد و از سطح شهر جمع مي کنيد ! .....

آقاي رادان اين بود آرامشي که قولش رو داديد؟ اين بود مفهوم امنيت اجتماعي؟ ! شايد باز هم اشتباه از منه ، شايد اينجا همون بهشت برينه و اينا همون حوري هاي بهشتي هستن که با لباس سبز کنار ماشيناي سبز ميبينمشون و شايد اين منم که هنوز تفاوت بهشت و جهنم رو نميدونم ....

آقاي رادان اگر اينجا بهشت شماس لطفا به من بگيد آدرس جهنم کجاس؟

به قول اون دختر تو جلسه ي آقاي هاشمي رفسنجاني ،لطفا معني اعتماد رو به مـــا برگردونيد....




لينك ثابت نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1388ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

ليلی زير درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ

گلها انار شد، داغ داغ.

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند

انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت

خون انار روی دست ليلی چکيد

ليلی انار ترک خورده را از شاخه چيد.

مجنون به ليلی اش رسيد

خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود

کافی است انار دلت ترک بخورد.

پ.ن:خوشگل بود حيفم اومد نذارمش تو وبلاگ.



لينك ثابت نوشته شده در سیزدهم خرداد 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

سلام از دوستاني كه ميان وبلاگو نظر ميدن تشكر مي كنم.اين مدتم كه كم ميومدم اتفاقاي قشنگي برام افتاد.....
اين روزا كم ميام نت و كم آپ مي كنم خوب اون نياد من واسه كي بيام.درس داريـــم.كنكور دارم و....راستي امروزم تولدم بود خدا جون مرسي كه تونستم يه بار ديگه هم روز تولدم زنده باشم خوب ديگه لوس بازي بسه...بريم سراغ پستمون....

 

وقتي بزرگ مي شوي، ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند، دست تكان بدهي،


خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، 

فكر مي كني آبرويت مي رود اگر يك روز، مردم -- همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند -- دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند،


وقتي بزرگ مي شوي، ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد، حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه ی خورشيد را از نزديك ببيني،


ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي،


وقتي بزرگ مي شوي، قدت كوتاه مي شود. آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نمي رسد و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها، ستاره ها چه بازي مي كنند،
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي، پيدايش نمي كني،


وقتي بزرگ مي شوي، دور قلبت سيم خاردار مي كشي و در مراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه ی تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يك روز، يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي، آن روز ديگر خيلي دير شده است......


فرداي آن روز، تو را به خاك مي دهند و مي گويند: خيلي بزرگ شده بود.....

 

................................


پ.ن: نظر خصوصي نذاريد من با كسي حرف خصوصي ندارم كه.هرچيه عمومي بذارين همه ببينن.

پ.ن:باي باي تا نمي دونم كي..




لينك ثابت نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟


تقديم به اوني كه خودش مي دوووونه




لينك ثابت نوشته شده در بیستم اردیبهشت 1388ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

قاصدك ذره ای از عشق وجودت به كه تقرير كنم ؟

قاصدك نوبت عشق است.

قاصدك خسته از اين شهر

قاصدك باز پيامی

قاصدك خوش خبری يا كه فغانی ؟

قاصدك باز فراموش نكردی .... كه در اين شعبده بازار زمانی ؟

تو همان اب زلالی .... كه سرو پای وجودت همه پر بود

زشور وشرر عشق .... همه ماوای تو اين بود زمانی

كه اندك شرر از شمع وجودت

همه اميخته با رنگ

همه اويخته با ساز بماند

تو بخوانی ، زمصيبت زدگانی

كه در اين وادی خوش خط و نگار همه از عشق بدورند

همه از حيث محبت به دگر كاهل و كورند

قاصدك ، وای براين دل

قاصدك وای بر اين اشك نهانی كه تو داری

قاصدك خواست كه امروز .... پيامی ز صداقت بدهد بر همه احوال
قاصدك مست و خرام می پلكد در همه اذهان

قاصدک با دم هر دوست به طرب

چرخ زند در همه ادوار

قاصدك حامل عشق است

قاصدك زنده به اين دم كه تو داری

قاصدك مست به ديدار وجودت

به تمنای وصالت

به شرار دل بی مهرو قرارت

به پيامی كه از او ... هر شب و هر روز برآيد

قاصدك مست .... قاصدك شاد / قاصدك با دل عريان شده از عشق

قاصدك حامل خوب وبد اسرار

قاصدك هيچ نخواهد

قاصدك هيچ نداند

قاصدک عاشق اين است كه حامل باشد

قاصد خوش خبر دشمن و دوست

قاصد یک خبری از دل پير

كاش ميشد كه جهان را با هم.... به نگاهی طی كرد

به پيامی جان داد

تا همه با يك جان .... به هم اويز شويم

در پس پرده شور

شور و حالی غمگين

از قرار امروز از نياز فردا

قاصدك باز پيامی آورد
از محبت از
عشق



لينك ثابت نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

این روزها برای متفاوت بودن ُ تنم را عریان نمیکنم ُ
عریانی ذهنم را انکار نمیکنم ..
این روزها برای متفاوت بودن سخن از مرگ نمی گویم ...
 مرده متحرک نمی شوم
 ُ ناله نمیکنم ُ
غرق در زیستن ُ
ژنده پوش شهوت نمی شوم ...
 این روزها برای متفاوت بودن خدا را انکار نمیکنم ...
خویشتن ام را دفن نمیکنم ...
 این روزها فقط درد می کشم ... درد... باور نمیکنی تفاوتم را ! ؟
 خودم هم باور نمیکنم

.
پ.ن : متن مال من نیست اما خوب تا حدودي حرف منم هست...



لينك ثابت نوشته شده در نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:10 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم!؟
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!!!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی!؟

خداوندا!!!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...





لينك ثابت نوشته شده در هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::

از معبر موشها که بگذری

کمی آن طرف ترها

مردی رو به قبله دراز کشیده است

و آخرین نفس هایش را در امتداد خطوط خیابان رج میزند

حالا باز هم بگو که بمانم

آقا،بمانم برای که؟

بمانم برای چه؟

بمانم برای این همه فقر

که دستان قناعتشان

نان خشکی را در آبهای لجن فرو میبرندتا نمیرند؟

یا بمانم برای این همه فقیر

که گوشاگوش خیابان سر می برند؟

حالا باز هم بگو که بمانم،آقا

بمانم برای که؟

بمانم برای چه؟

بمانم برای این همه ثروت

که در کاخ های چند هزار ساله می پوسند

یا بمانم برای این همه خانه کاهگلی که از خشم فرو میریزند؟

حالا باز هم بگو که بمانم.

بمانم برای که آقا؟

بمانم برای چه؟

بمانم برای این همه مردم

که از کنار یکدیگر می گذرند،

سرهاشان را بالا می گیرند،

تا بوی تعفن یکدیگر خفه شان نکند؟

یا بمانم برای این همه حقیقتی که می بینم؟

آقا

حالا باز هم بگو که بمانم

بمانم برای که؟

بمانم برای چه؟

تنها می مانم برای خودم

که کمی آنطرف تر از معبر موش ها

رو به قبله دراز کشیده ام

و آخرین نفس هایم را در امتداد خطوط خیابان رج میزنم...


نظــــر بدین بعد از چند قرن و اندی اومدم اینورااااا.




لينك ثابت نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط :: پریســــا ::